تبليغاتX
نفرین به تو که نفرینم نکردی

نفرین به تو که نفرینم نکردی

نفرين به من .... نفرين به تو .... نفرين به عشق من و تو

چشمهای بارونی من کرده بودش به تو عادت !...

 

 

همیشه عکس نازت روبرویم نگاه تودلیل جستجویم

چراباید تمام حرفها را بدون تو به تصویرت بگویم

***

آيا اين تقدير من است؟!!..

تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و

افسوس دوري تو را بخورم...

درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..

افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.....

افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..

افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !

گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود ..

افسوس كه خوشي ها تمام شد....

افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....

اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....

من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه

به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ...... .

لعنت به اين دنيا ... .

__________________________________

سلام به دوستای گل و مهربون خودم..امیدوارم همگی خوب و خوش باشین... .

شاید این آخرین چهارشنبه ایی باشه که دیگه آپ می کنم.....

بهتون گفته بودم که وقتی دانشگاه شروع بشه دیگه نمی تونم مثه سابق بیام نت...

دیروز که داشتم وبلاگها رو نگاه میکردم دلم گرفت...همه یه جورایی خداحافظی کرده بودن...

فرناز و سبا....که امیدوارم سال دیگه با دست پر و موفق برگردن...کمیل عزیزم که امیدوارم هر جا

هست خوش و سلامت باشه...نجوای عزیزم که امیدوارم برگرده و دوستای گلش رو تنها نذاره !

آقا مهدی که هی میره و میاد و ما رو میکشه...سعید که قصد رفتن نداره....

خلاصه یه جورایی دلم گرفته...فکر نمی کردم بعد از بستن جادوی سکوت دیگه هیچ وبلاگی

بتونه جای اونو برام پر کنه اما حالا میبینم که بیشتر از قبل به دوستام و اینجا وابسته شدم !

از همتون ممنونم به خاطر همه خوبیها و محبتهاتون...

زهرا..مونا..آوا..پریسا..سوده..ساقی..آبجی پاییز..خاکستر..فرناز..ناز..فرناز و سبا..سحر ناز بانو

مهسا..نجوا..مژده..دختر بدسیگنال..محبوب..تینا..رها...هستی..شقایق..ندا..محدثه..شراره

روشنک..دخملی..دختر آبان..شلمون..ستاره کوچولو..سحر و هانیه..و...

آقای صادقی..حسین آقا..آقا رضا..آقا مصطفی..علی آقا..آقا سعید..آ سد مرتضی..آقای عاشق

آقا محسن..آقا مهران..آقا مهدی..آقای اهورا..آقا کمیل..آقا مرلین..آقا پدرام..آقا هادی..آقا بهشاد

آقا مهرداد..آقا کیوان..کیمیاگر عشق..مرد تنهای شب..و....

سعی کردم از همگی یه یاد کوچولو داشته باشم اما اگر اسم کسی از قلم افتاد معذرت میخوام..

از همگی ممنونم..خلاصه هر بدی و خوبی ازم دیدین حلال کنید..اگه دیر اومدم..سر نزدم..

شوخی کردم..با غمهام ناراحتتون کردم و ...ببخشید دیگه !

شاید چند وقتی نتونم آپ کنم یا بهتون سر بزنم..هیچ وقت اینجا و خاطره هامون رو فراموش

نمی کنم..شما هم اگر براتون مقدور بود منو و اینجا رو فراموش نکنید..

دوستتون دارم...شاد باشید..

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 13:37  توسط چشمهای اشکبار  | 

سلام دوستان عزیزم..امیدوارم همگی خوب و خوش باشین

طبق خواسته شما عزیزان میخوام تو این پست یه کم از خودم بگم

هر چند که با شیطنت بعضیا یه چیزایی از من می دونید !

 

من : ساحل

دختری از نسل آفتاب و گرما...

19 سال و چند روزی میشه که چشمام رو به این دنیای خاکی باز شده..و دفتری از خاطره های خوب

و بد دارم که تو هر ورقش اشتباهات و عبرتهایی هست که سعی کردم ازشون درس بگیرم..

عمر من کوهی عظیمی از ثانیه هاست ..

مدام ثانیه ها رو میبینم که از روبروم میگذره و پشت خیابونی گنگ گم میشن....

ساکن : یه گوشه از زمین خدا

دانشجوی :صنایع دستی..دانشگاه سوره تهران

تا هستم عاشق زندگی هستم...

عاشق دوست داشتن...

عاشق سکوت و تنهایی....

گاهی در زندگی احساس تنهایی می کنم ولی هرگز دل به کسی ندادم !

در آبگیر قلبم جنب و جوش هست ولی فعلا کسی به اون راه پیدا نکرده !

زنده بودن رو برای زندگی کردن دوست دارم نه زندگی رو برای زنده بودن !.....

و عشق اولین و آخرین حرف منه !

عاشق هنر هستم...نه از سر بی دردی و نه به عنوان یه حرفه !

بلکه به عنوان یک عشق....

بیشتر از 5 ساله که سعی می کنم حقیقت خودم رو...احساساتم رو رو تن سفید و بی گناه

بوم نقاشی نقش کنم....

یاد گرفتم که قبل از هر سلامی خودم رو برای خداحافظی آماده کنم...

همیشه سعی کردم که حرمت زندگی رو داشته باشم و خوبترینها رو الگوی خودم قرار بدم...

از دروغ و دورویی متنفرم !

به چیزی که دارم قانع هستم و رویا پرداز نیستم.....

سعی کردم همیشه منطقی برخورد کنم..اما همیشه هم موفق نبودم !..

خیلی وقتا دلم واسه خودم تنگ میشه و برای خودم گریه می کنم !

خیلی وقتا دلم واسه خودم میسوزه و دست نوازش به سر کودک یتیم دلم می کشم !

گاهی وقتا دلم دور از چشم خدا کفر میگه و یه وقتایی دزدانه به دلی خیره میشه...

گاهی دلم محوترین لبخندها رو میزنه و گاهی با آرامترین نگاه میشکنه....

و گاهی که از همه فرار می کنم تنهاترین همنشین تنهاییم میشه !...

و خلاصه این منم...

همون ساسا...چشمهای اشکبار...نفرین.....سا.....مرموز.....دوست جون.....و ......

همتون رو دوست دارم...

با آرزوی بهترینها برای همگی.. .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 18:28  توسط چشمهای اشکبار  | 

میلاد امام زمان (عج) مبارک...

ای دل شده ای که یار مهدی باشی !

یک عمر در انتظار مهدی باشی !

امروز در این جمع مشو غافل از او

شاید که تو در کنار مهدی باشی !!..

 

****

سلام دوستای گلم..امیدورام همگی خوب باشید....راستش بهتون قول داده بودم که

تو این پست از خودم بنویسم ولی خوب دیدم با این جشن بزرگی که تو راه داریم

وقت برای نوشتن از خودم و خاطره ها زیاده..اما این جشن دیگه میره تا سال بعد !!

تا سال بعد هم کی مرده !! کی زنده است؟!!!

در طلوع خورشید نیمه شعبان در هر سال انتظار مستضعفان به روز نجات بیشتر می شود و

امید برقراری عدل افزون میگردد !!

و حالا با جشنی که به مناسبت میلاد حضرتش برقرار می سازیم دست به دعا بر می داریم و

تعجیل در ظهورش را از خدای قادر متعال مسئلت می نماییم .. .

دوستای خوبم! بیاین و همونطوری که وقتی منتظر یه مهمونی هستیم خونه هامون رو تمیز

می کنیم..حالا هم روح و جسممون رو از آلودگی پاک کنیم و به عنوان یه منتظر واقعی

دست تمنا به سوی او باز کنیم و بگیم :

یا مهدی ! ای عزیز..به ما و کسانمان سختی رسیده و سرمایه اندک آورده ایم !

پیمانه ما را کامل گردان و به ما صدقه و بخشش ده....بیا بر ما نظری و دستی بر سر ما کشیده

و کاملمان کن.. .

ای عزیز !..ای کمال موسی را وارث...ای شکوه عیسی را واجد...ای صبر ایوب را صاحب..

چه دشوار است که سخنان همه به گوشمان رسد و صدای دلنشین تو را نشنویم !..

بیا و دستمان گیر...

رخ بنما و با یک نگاه این شب بی جور را به صبح پیروزی بدل نما !...

______________________________

خدایا !...آن چهره زیبا و ارجمند و آن پیشانی درخشان و نورانی را

به من بنما و سرمه وصال و دیدارش را به یک نگاه به دیده ام بکش !...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:49  توسط چشمهای اشکبار  | 

تا دیر نشده " خدانگهدار "...

 

من خواستم دوستت بدارم

تو خواستي نابودم کني

من نتوانستم .. تو توانستي

کدام يک از ما بيگناه تر بود؟!!....

 

***

چگونه بگویم؟

نمی دانم !..

فقط کمی سعی کن شاید فهمیدی...

شاید بفهمی که من نمی خواهم

تو با قرار دادن دستهایت در دستهایم

همزمان غرق شویم..

" نگو این کار در دوست داشتن دلیل دارد !..."

دستم را رها کن و

( تا دیر نشده )

برو به ساحل...

هرچند که منظره خوبی ندارد !

ولی دوست دارم در این لجنزار زندگی

تو از روی ساحل غرق شدنم را ببینی!...

اینطوری هم من رو دیدی و

هم غرق نشدی !!.... .

________________________________

یه کم عشقت رو جدی گرفته بودم !

تو قبل از اینکه غرق بشم رفته بودی... .

.............:::::::.............

امروز تولد سحر..خواهر گلمه

سحر جان لمس مکرر بودنت گلباران باد...تولدت مبارک عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:0  توسط چشمهای اشکبار  | 

نه دیگه " دوستت دارم " محاله باورم بشه !...

 

 

دل من چه خردسال است!!..

ساده مي نگرد!.. ساده مي خندد!.. ساده مي پوشد!..

دل من از تبار ديوارهاي كاهگلي ست..

ساده مي افتد..، ساده مي شكند..، ساده مي ميرد..

دل من تنها، تنها، سخت مي گيرد...... .

*:*:*:*:*:*

قلم در انتظار عشق جوهرش خشک مي شود

چشم در انتظار ديدار اشک ها را سرازير مي کند

دستها در انتظار مددي نا اميد و سرد مي ما نند

پا ها بدون توان ميروند ولي در پايان مي ما نند

دل شکسته تر از ظرف بلور در رويا پخش مي شود

قلب ديگر ازمثل دريا بودن مي ترسد و چشمه مي شود

قلب ديگر از عشق و عاشقي و............ مي هراسد

مي هراسد ........ از روزي که دوباره چشمانت مهمان شب هاي تنهايي من شود!

! مي هراسد ........ از روزي که باز خورشيد تابان جنونت دامن گير من ديوانه شود

خلاصه اين منم بــــــــــا يه عالمه ترس !!

______________________

تمام اهالی این حوالی گه گاه عاشق می شوند

اما!..

شمار آنهایی که عاشق می مانند از انگشتان دست هم بیشتر نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:20  توسط چشمهای اشکبار  |