تبليغاتX
نفرین به تو که نفرینم نکردی

نفرین به تو که نفرینم نکردی

نفرين به من .... نفرين به تو .... نفرين به عشق من و تو

همه رنگها زیباست جز دورنگی !!

 

 

نظر به اینکه عاشقان به یار خود نمی رسند

و ایضا تمام عمر خود را غریب و خوار و بی کس اند..

از روز افتتاح عشق به تاریخ 1/1/1

همیشه گریه کرده اند و همیشه غصه خورده اند !!.. .

***

اینها نتیجه تقدیر من نبود !!

آغاز با تو بود...تقصیر من نبود !..

فکر نکن دلم برات تنگ نمیشه !..فکر نکن نمیشه ببینمت..یعنی نمیخوام ببینمت !

نگذاشتن با نخواستیم کلی فرق داره !!

دیگه خسته شدم....

خسته از همه چیز و همه کس...خسته از هر چی هست و نیست !

خسته از تو که نیستی و خسته از خودم که هستم !

خسته از نموندن تو و رفتنت !..خسته از نبودن تو و بی کسی...

خسته از لحظه ها که پر از رویای برگشتن توست !

خسته از امید که هیچ وقت مرحمی واسه دل پر دردم نشد..

از همه چیز و همه کس خسته ام !!

حتی از زمستون که همیشه قلب یخی تورو به یاد من میاره...

خسته از محبتی که هیچ وقت صادق نبود و خسته از غریبه ای که هیچ وقت آشنا نشد !

******

هنوز فکر منی تو ؟! اگرچه جان دادم

و بی وفایی خود را به تو نشان دادم

 

هنوز عاشقی اما بیا و نفرین کن

که با وجود تو دل را به این و آن دادم !

 

همیشه در پی آن ابتدای مشکوکم

که بی بهانه برای تو سر تکان دادم

 

چقدر ساده رسیدم به این که ابلیسم

ببخش از اینکه بی تو..بی اجازه جان دادم

 

نگاه گرم تو یک عمر امتحانم بود

قبول میکنم...آری ! ...بد امتحان دادم !....

___________________________________

* : اون رفت..من خودم اونو از دست دادم...ولی بعد از رفتنش بود که

 احساس کردم

دیگه هیچکس رو نمی تونم واقعا دوست داشته باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 21:24  توسط چشمهای اشکبار  | 

توی دفترچه شعرم دنبال چشمات میگردم !!

 

 

بعضی وقتا فکر می کنم چطور یک اتفاق ساده همه ی زندگی آدمُ به هم می ریزه !!..

" تولدمُ می گم "...

***

آره !.. امروز تولدمه...یک سال دیگه هم گذشت !!..یه سال بزرگتر شدم !...

ولی دیگه مثل هر سال شوق و ذوق ندارم !...

نمی خوام امروز رو خراب کنم چون تولد سهیل هم هست !...

" داداش دوقلوی خودم تولدت مبارک !..."

***

امروز روز مرد هم هست !!..روز ولادت حضرت علی (ع)..این روز رو به تمام آقایون محترم..

و همه باباهای خوب و مهربون

تبریک میگم...اللخصوص بابای گل خودم که یه دنیا دوستش دارم !!

محراب دلم...عبادتگاه جانم..مهربانیت به وسعت دریا و دستهایت به

گرمای گندمزارها در درخشش خورشید...و گامهایت به تعداد دانه های باران صمیمی و آشناست..

فقط می توانم بگویم دوستت دارم و روزت مبارک !

اما چیزی که همه قشنگی این روز رو از من گرفته جای خالیه مهربونمه !!

امشب دوباره دلم بیصدا شکست           با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست

امروز همون فردایی بود که به آرزوش نشسته بودم تا مثل هر سال کنار هم باشیم و با هم

جشن بگیریم اما افسوس...

18 روزه که تنهام گذاشتی...18 روزه که ندیدمت !!..

امسال روز مرد رو با لرزش دلم...ابری سپید...روحی مه آلود...با پرده ای از اشک..

شاخه ای رز سرخ تو دستم...سر مزارت جشن میگیرم !!

حس گرمای قطره ای از باران دلم بر سرمای گونه هایم..هستی من بر اشک!..هستی گلبرگهای رز

بر خاک!...شبنم اشک بر گلبرگها!.......تار و پود خاک می لرزد !!..... .

و من کنار دوست داشتن آهنگین همه کسانی که سرخی این حس را به صورتی زمینه هستی ام

ضمیمه کرده اند..تنهایم !!

اشکها روی احساس من می لغزند..اشکها راز مرا می دانند !!

در عطش تاریکی شب میروم تا خاکستر بالهایم را بر باد دهم !..

من شبیه هیچ....و هیچ شبیه همه چیز !!...

از رنگ فردا می ترسم !..از رنگهای احساسم می ترسم!!...

عطر نغمه ای گمشده می آید !!...

و اینک تلخی لبخندی بر شیرینی گریستن بی رنگ بی صدایم سیلی می زند !

باز هم زندگی بر پله های حیات نشسته است و مرا می خواند !!

مرا می خواند...... .

********

وقتی به دنيا مي آييم در گوشمان اذان ميگويند ....

وقتی مي ميريم براي ما نماز مي خوانند .....

به راستی زندگی چه قدر کوتاه است فاصله بین اذان و نماز!!!...

______________________________________

مهربونم ! نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود

 

جای تو خالیست !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:25  توسط چشمهای اشکبار  | 

تقدیر و تشکر از دوستان

دیگه تماشا نداره دیدن حال و روز من !

 

کاش بودي تا دلم تنها نبود .. تا اسير غصه فردا نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و درياها نبود

کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود

کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و پر سرما نبود

کاش بودي تا فقط باور کني

بی تو هرگز زندگی زیبا نبود !!

***

سلام دوستای عزیزم...امیدوارم که همگی خوب و خوش باشید...ممنون از محبت همگی

که تو اوج تنهاییام منو تنها نگذاشتید !! و با حضور گرم و پر مهرتون تسکین دهنده

دل پر دردم شدین... .

لازم می دونم همین جا از تک تک شما دوستان گلم تشکر کنم !!

از سحر و سهیل و سامان عزیز..خواهر و برادرای گلم

از مهدی عزیز که تو تمام لحظات کنارم بود و بابت شعر قشنگی که واسه مهربونم گفت

ازشون تشکر می کنم !

از حسین آقا که همیشه با دل پاکشون واسه مهربونم دعا می کرد !

از آقا رضا..دوست و همراه قدیمی وبلاگم....

از فرانک و مهناز عزیز...عطر شقایق....اشغال جهنمی....و از ناز عزیزم که با شعرهای خیلی

قشنگشون و محبت های همیشگیشون به من لطف داشتن...از سحر ناز بانو...آتوسای عزیز..

آقا مصطفی با دعای قشنگشون...

از ندای عزیزم که تو وبلاگشون واسه من و مهربونم دعا کردن..آقا محسن....

دختر بدسیگنال....از علی مهربون که همیشه به من لطف داشته !...

از ساقی عزیز و شعرهای قشنگی که نوشتن...آقا سعید...شیلای عزیز که تو بد روزی

باهاشون آشنا شدم...و از بهاره خانوم !!

پریسا و پدرام مهربونم...نیلوفرانه عزیز که از دوستان جدید بودن !

 

و در نهایت از " همون که ... "

و باقی دوستانی که با ایمیل و آف یا تلفن با من همدردی کردند نهایت تشکر و قدر دانی رو

دارم !..به امید اینکه بتونم این همه محبت رو جبران کنم....

 

دوستدار شما :

...:*:... چشمهای اشکبار ...:*:...

_________________________________

مهربونم !..تو که نیستی به شهر شب نمیشه رنگ فردا زد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:3  توسط چشمهای اشکبار  | 

ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست!!

ای زندگی..چه گستاخانه وجودت را بر آدمی تحمیل می کنی..و او چه برده وار این پیام تحمیل را

به گوش جان می شنود بی آنکه بداند وجودت را با نام تقدیر در رگهای هستیش می ریزی...

نمیدونم از کجا شروع کنم !..چه جوری بگم !...از اون تلفن لعنتی که ساعت 11:30 صبح

شنبه 31 تیر زنگ زد و من گوشی رو برداشتم !...از کجا بگم؟!..از اونجایی که فقط 45 دقیقه

دیر رسیدم کنارش !!...از چی بگم؟!..از چشمهایی که با آرامش تمام خوابیده بودن !..از تن

خسته از دردی که دیگه درد نداشت !..از اون ملحفه سفیدی که سرتاسر بدنشو پوشونده بود!

خدایا !...دارم دیونه میشم...مهربونم واسه همیشه تنهام گذاشت !یعنی دیگه نمی بینمش؟!!

جای خالیش بدجوری داره داغونم میکنه خدا جون!...من بهترینمو میخوام خدای من !!

دستانش رو گرفتم....سرد بود !..نگاهش رو حس کردم.......یخ بود !!.....


لبانش رو نگاه كردم......كبود بود!!..نفسش رو گوش کردم.......ساکت بود !

شايد اگر بوي هميشه رو نميداد هيچ وقت باور نميكردم خودش باشه!!!!

نميخوام باور كنم....ميخوام با خاطره زندگي كنم!

ميخوام هنوز گرمي نگاهش آتیشم بزنه!!

ميخوام صداي نفسش هر روز صبح بيدارم كنه!

ميخوام اذيتم كنه و بشينه يه گوشه بهم بخنده !..میخوام باشه !!...فقط باشه !

آخه چرا رفتی؟!!...چرا !!!!!!!!

آخه خدای من !

من که از پژمردن يک شاخه گل،از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان يک قناري در قفس،از غم يک مرد در زنجير...

حتي قاتلي بر دار !!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست..وندرین ایام که

زهرم در پياله،اشک و خونم در سبوست!!

مرگ او را از کجا باور کنم؟

_____________________________

سلام دوستای خوبم..امیدوارم همگی خوب باشین..اومدم بگم دیگه واسه شفای بهترین و

خوبترینم دعا نکنید !..دیگه شبا واسه شفای مریضم امن یجیب..نخونید!!..نسرین جون..

حسین آقا..دیدین خدا نذریامونو قبول نکرد !...

یادتونه تو اون وبلاگم چه جوری زجه زدم واسه شفاش !!..شما هم دعا کردید..نذر کردین

ولی انگار صدامون نرفته بود اون بالا بالاها !!...

آقا مهدی..پریسا جون..اشکال از دعای ما بود نه؟!..ما خوب دعا نکردیم..درسته؟!

بهم گفتن قسمتش این بوده..حکمت خداست...چیزی نگو !...منم هیچی نمیگم!!....

حالا دیگه واسه شادی روحش دعا کنید...اون واسه همیشه رفت !!..

ساعت 3:45 دقیقه بعد از ظهر 31 تیرماه تنهام گذاشت!!!..رفت......رفت پیش خدا...

خیلی دلم واست تنگ شده مهربونم !....

میدونم دیگه بر نمیگردی پیشم اما لا اقل امشب بیا تو خوابم یه ثانیه ببینمت و برو....

می دونم الان دیگه با آرامش تمام داری زندگی میکنی..دیگه درد نداری..راحت خوابیدی!

واست دعا می کنم..قرآن می خونم..خیرات میدم..تو هم قول بده از خدا بخوای منو زودی

بیاره پیشت.....نگو نه !!...چون نمی تونم دوریت رو تحمل کنم... .

به خدا میسپارمت گلم...زندگیم......به خدا میسپارمت مسافر بهشت !... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 9:46  توسط چشمهای اشکبار  |