من نتوانستم...با من وداع کن !
صبح شده
بيدار مي شوم
نمي خواهم به تو فكر كنم
اما خيالت بالاي سرم نشسته
دلم مي گيرد....
***
نتوانستم به ابرهاي آسمانت دست بزنم و به خورشيد آرزوهايت برسم!...
هيچگاه کاري را که تو مي خواستي انجام ندادم....
دستم را تاجائي که مي توانستم دراز کردم تا شاید بتوانم آنچه را که تو می خواهی بدست آورم...
ولي افسوس......انگار من آن نيستم که تو ميخواهي!!..نمي توانم به عمق افکارت راهي پيدا کنم!..
نمي توانم خواسته هایت را حدس بزنم !...
عزيزم! براي يافتن آنچه تو در رويا بدنبالش هستي کاري از من بر نمي آيد!...
تو گفتي آغوشت باز است ! اما برای چه کسی خوب ترینم؟!! و اين را تنها خدا مي داند!!دوست دارم کسي را بيابي تا بتواند همه کارهاي ناتمام مرا به اتمام برساند و همه آرزوهایی را
که من براي تو داشتم , جامه عمل بپوشاند...راهی را که من نیافتم..او بیابد و دنیای تو را زیباتر سازد.
کاش او را بيابي واي کاش او بيايد.....
او که بي پرواست..بیاید و اندیشه هایت را که همواره در تغییر است به سمتی هدایت کند و روح بلندت را که همواره در پرواز است آزاد سازد !... .اما من نمي توانم!!!.............من نتوانستم!!!..
نتوانستم بار ديگر درباره آنچه قرار بود باشد واکنون نيست حرفي بزنم!....
پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن!
گرچه با تو لحظات خوشي را پشت سر گذاشتم اما افسوس من آن نبودم!!...
اگر کسي از من پرسيد, بگو :
او زماني با من بود اما هيچ وقت دستش به آسمانم نرسيد!........بگو او نتوانست به ابرها دست بزند وبه خورشيد برسد!...
بگو او پرواز را بلد نبود!!..
بگو او نتوانست!.
****
خدايا ! ياري ام ده تاشهرت ، مني را كه "مي خواهم باشم " قرباني مني كه "مي خواهند باشم" نكند!
******
اين روزها نه مجالي براي دلتنگي دارم نه حوصله اش را..
ولي با اين همه گاه گاهي دلم هواي تو را مي کند !!!.... .
