هر جمعه دارم غم با خودم میگم که امروز تو میای....
اما وقتی که دیگه غروب میشه دلم می دونه نمیای...
هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پرپر میشینم منتظرت
تا تو بیایی از سفر...
تا تو بیای...
****
****************
با همين واژههاي معمولي با خدا حرف ميزنم هر شب
گر چه آن سوي آسمان برپاست شب شعر ستارهها در شب
حرفهايم اگر چه تكراريست جملههايم اگر چه بيمعناست
تا زماني كه با خدا هستم اسم هر گفت وگوي ساده، دعاست
راستي اشك هم زبان دعاست ساده با واژههاي بيپايان
لهجه اشكهاي من گاهي ميشود مثل لهجه باران
باز شب شد، من و خدا هستيم جمع ما ساده و صميمانه است
در نفسهاي شاعرانه شب جمع ما، جمع شمع و پروانه است... .
*
*******************
خدایا !
من تو را دوست دارم...
شاید تنهایم ولی تنهاییم را دوست دارم...
شاید گلم شکسته و مسافرم تنهاست..
ولی من احساس با تو بودن را دوست دارم...
شاید شاعر نیستم ولی درد دل کردن با تو را دوست دارم... .
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 12:24  توسط چشمهای اشکبار
|
نمي نويسم ....
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواند!
حرف نمي زنم ....
چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمد!
نگاهش نمي کنم ......
چون او اصلاً نگاهم را نمي بيند!
صدايش نمي زنم .....
زيرا اشک هاي من براي او بي فايده است!
فقط مي خندم ......
چون او در هر صورت مي گويد من ديوانه ام!!!!!.... .
*****
***************

*****
***************
بچه که بودم
..مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم
و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم!!..
حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي ،
هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم ،
هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و
براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!!!!!.....
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 12:55  توسط چشمهای اشکبار
|
خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي..
وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي!!!..
.........
................::..........................
در شبهای مهتابی و خاموش من اشک با گونه هایم پیوند ابدی دارد...
در شبهای درازم تنها صدای جاری..زمزمه تنهایی دلم است که به گوش می رسد..
در شبهای ستاره بارانی من..روزی غنچه ای شکفت...عطر پاشید و محو شد در تاریکی...
بیایید دوستان من !
شکستم را ببینید !!....من تنها مانده ام.....تنهااااا
بیایید دوستان من !
و به فردا ننگرید...چون فردا هم برای خود روزیست چون امروز و بی رنگتر از هر روز !!!...
کاش فردا نمی آمد....کاش ساعتها سپری نمی شد.. تا من لحظه جادویی عمرم را
از دست نمی دادم!!!.......
نگاهم به ديروزها و فرصت هاي از دست رفته ام خيره مانده.. به يادِ ثانيه هاي مُرده ام اشک مي ريزم..
دِلم مي خواهد دفتر دلتنگي ام را باز کنم و از شب ِ سرد و ساکتم برايت بگويم؛ از هزاران اميد ِ سبزي
که در خانه ي دلم ويران شدند؛ از شب هاي نحسي که سپيده ي خاموش را عاجزانه صدا مي زنند..
زمان ِ پرواز فرا رسيده بود اما چه زود بال هايم سوختند!!!..
ديگر بالي براي پرواز ندارم!!...
و امروز..رهگذر بي روح ِ اين کوچه هاي سرد و تاريک شدم....
و امروز دلم به اندازه ي دل ِ تمام تنهايي ها گرفته است!!!.... .
***
*********************
سلام...
فقط یه جمله میگم و میرم...
الهی ! چون آتش فراق داشتی..دوزخ پر آتش را از چه افراشتی؟؟!!!!...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 12:35  توسط چشمهای اشکبار
|